سر چهار راهی شاپرکی دخترک گل فروشی که از فقر و گرسنگی جان به جان آفرین تسلیم کرده بود بر روی سرش می نشیند آنگار دست نوازش بر سر ان دخترک می کشید و دلداریش می داد ولی رهگذران بی خیال فکر می کردند که او خواب است ولی او از قید حیات رها شده بود و انها همچنان در بندند.
|