فقر

دلنوشته هایم راجع به فقر اجتماع

سایر وبلاگهایم

 

ادرس وبلاگ هایم که شامل دلنوشته ها و دلسروده های من

 

1..... اشعارم در باره ائمه و اطهار

 

 

 

 

 

نویسنده: ffathi50 ׀ تاریخ: یکشنبه 27 دی 1394 ׀ موضوع: <-PostCategory-> ׀ ارسال نظر(1)

شب یلدا یعنی چی

 

در گذر گاهی شلوغ و پر رفت و آمد دو برادر با لباس ژولیده و کثیف در سوز و سرمای اخرین روز اذر ماه کنار همدیگر نشسته بودند انها هر روز به فرمان پدر بی رحمشان به آنجا می رفتند تا گدایی کنند و جیب پدر مفت خورشان را پر کنند

 


ادامه مطلب
نویسنده: ffathi50 ׀ تاریخ: یکشنبه 29 آذر 1394 ׀ موضوع: <-PostCategory-> ׀ ارسال نظر(1)

زمزمه های کودک علیل

کودکی را روی ویلچر هر روزه به همراه پدر علیلش در کنار مغازه خوار و بار فروشی بزرگی می بینم که در حالی که گردنش تعادلی ندارد و دائم به سویی افکنده می شود به رهگذری با التماس نگاه می کرد و دستانش را برای گرفتن کمک به سوی انها دراز می کرد نگاه ان کودک علیل انگار با ادمی حرف می زند اگر خوب و دقیق به زمزمه هایش گوش فرا دهیم اینطوری زیر لب می گوید که ای خدای مهربان چرا پدر و مادرم آنقدر بی مسئولیتند با انکه پدرم معلول بود باز هم صاحب بچه شدند و من علیل قلج را بدنیا آوردند هر روز رهگذرانی که از کنار من و پدرم رد می شود این مسئله حیاتی را به پدرم گوش زد می کنند که چرا وقتی خودت مشکل معلولیت داشتی صاحب فرزند شدی تاکه او هم محتاجی مثل تو شود آن کودک در دلش پدرش را نفرین می کرد که جرا این امر مهم را رعایت نکرد چون خود پدرش هم ازاینکه پدر بزرگش معلول بود زمان بدنیا آمدن مثل پدرش معلول بذنیا آمد اگر از بی سوادیش بود غصه ای نداشت ولی وقتی که خود این بلا به سرش آمد پس چرا من را بوجود آورد تا که مانند تکه گوشتی گوشه ای بیفتم و منبع در آمدش شوم این سوز و گداز هر روزه آن کودک علیل بود خدایا کمک کن تا که هرگز فرزند علیلی بدنیا نیاید و از آن سوء استفاده نکنند.

نویسنده: ffathi50 ׀ تاریخ: سه‌شنبه 23 خرداد 1391 ׀ موضوع: <-PostCategory-> ׀ ارسال نظر(4)

چرا کودکانی که باید مانند شاپرکان این سو و انسوی روند انقدر پژمرده اند

کودکانی بخاطر فقر و نداری ناچارند از صبح زود دست نیاز به سوی هر کس و ناکسی دراز کنند و از آنها کمک بخواهند تا که اگر دلی بحالشان سوخت سکه ای در دستان نحیف و لاغرشان اندازند تا پدر و مادر معتاد آن کودکان از دسترنجشان دود و دمشان براه باشد و مشغول عیش و نوش شوند و در گرمای شدید و در سرمای شدید کودکان معصومشان را در گذرگاه ها برای گدایی می گذارند تا که از دسترنجشان لذت برند پس رسالت پدرو مادران کودکان در قبالشان چیست مگر انها از بدو تولدشان مسئول رفاه و آسایش انها نیستند پس چرا کودکانی که باید مانند شاپرکان این سو آن سوی روند آنقدر پژمرده اند و نای راه رفتن ندارند ایا می توان نام والدین بر روی آن ظالمان گذاشت البته که هرگز نام والدین را برانها نباید گذاشت بلکه ان بی رحمان از دشمن هم دشمنترند و باید جوابگوی اعمالشان نزد پروردگارشان باشند.

نویسنده: ffathi50 ׀ تاریخ: یکشنبه 21 خرداد 1391 ׀ موضوع: <-PostCategory-> ׀ ارسال نظر(0)

سایر وبلاگهایم

به اطلاع بازدیدکنندگان وبلاگ فقر می رسانم که این جانب ف.فتحی به غیر از اینوبلاگ نه وبلاگ دیگر هم دارم که همه شامل دلنوشته هایم می باشد اگر مایل باشید از ان هشت وبلاگ دیگرم بازدیدی داشته باشید  انها را در لینک دوستان فقر می توانید بیابید هفت وبلاگم 1...سمت خدا...2...جادوی قلم 3......داستانهای پند آموز 4....سروده هایم در دل سیاه شب5....ارتباط با ائمه 6....اشعارم در باره ائمه و اطهار 7.....دل نوشته های من عاشق خدا   8 من اسمها را جور دیگری معنی می کنم 9 گپ خودمانی برای همه در اینترنت می باشد تنها با کلیکی می توانید ازوبلاگهایم  بازدید نمایید و حضورتان را در آنجا پر رنگتر نمایید قبلا از حضور سبزتان سپاسگزارم ف.فتحی.....

نویسنده: ffathi50 ׀ تاریخ: جمعه 12 خرداد 1391 ׀ موضوع: <-PostCategory-> ׀ ارسال نظر(0)

لبخند شیرینی گوشه لبانش نقش بسته بود

کودکی که بر اثر فقر و نداری مجبور بود سر چهار راهی به گدایی پردازد زمانی که می خواست خود را به جای همیشگی خود برساند ناگهان با اتومبیلی تصادف می کند ان اراننده از خدا بی خبر فرار می کند و ان کودک را به حال خود وا می گذارد کم کم دور و بر آن کودکی که چند لحظه پیش در دلش از تنهای و نداری رنج می برد دور و برش آنقدر شلوغ شده بود و به سوی بدن خونینش سکه یا اسکناسی می انداختند  ان کودک اخرین تلاشش را می کرد و بامرگ دست و پنجه نرم می کرد و کمی هوشیاری داشت تا که عکس العمل رهگذران را ببیند آن کودک رو به موت زیر لب زمزمه می کرد که چرا هر روز مرا سر همین چهار راه می دیدید ولی بی خیال از کنارم رد می شدید چرا ان زمان که من محتاج کمکهای شما بودم  حامی من نشدید امروز که من دستم از زندگی کوتاهشده به من کمک می کنید دیگر در ان دنیا این سکه ها بدردم نمی خورد ان کودک با آن ذهن بچه گانه اش فکر می کرد که برای او رهگذران سکه ای انداختند او نمی دانست که رسم است اگر مرده ای زخمی و خونینی را می بینند به عنوان کفاره باید پولی اندازند ان بی خبران نمی دانستند که هنوز ان کودک نیمه جانی دارد و انها را می بیند ناگهان حال ان کودک منقلب شد مقدارزیادی خون بالا آورد ودر دم  جان را به جان آفرین تسلیم کرد و از شر والدین بی مسئولیتش و ان بی خبران و از همه مهمتر از فقر و نداری خلاص شد و همه حاضرین  لبخندشیرینی که گوشه لبانش نقش بسته بود را دیدند و به روی خود نیاوردن ولی آن کودک دیگر از جور و جفای زمانه خلاص شدو نزد خدای مهربان رفت تا که هرگز در میان آنها قدم نگذارد.

نویسنده: ffathi50 ׀ تاریخ: جمعه 12 خرداد 1391 ׀ موضوع: <-PostCategory-> ׀ ارسال نظر(8)

مانند گلی پژمرده

کودکی کوچک در کنار گذر گاهی در حالی که از فقر و نداری مانند گلی پژمرده شده بود دستانش را به سوی مردم برای گدایی دراز می کردوچون ان بی خبران به خاطر سرمای شدید سر بر گریبان نهاده اند و نیم نگاهی به آن کودک فقیر و مستمندنمی کردند مگر عده ای سکه ای در دستان نحیفش می انداختندو از کنارش رد می شدنندآنها نمی دانستند که آن کودک  مجبور بود خرج مادر بی شوهر مریضش را بدهد وخود ازندگی هیچ لذتی نمی برد چون باید در سرما و گرمای شدید برای رزق و روزی از همنوعش کمک گیرد تا مبادا شکم خالی سر گرسنه بر بالین نهنددر حالی که ان کودکان مانند شاپرکانی باید در همه جا و همه حال مشغول بازی باشندرا  بیابیم و  دست یاری به آن گلهای پژمرده دهیم و به  انها کمک مالی کنیم و تا دیگر مجبور نباشند سر چهار راهی گدایی نمایندو از سرم بلرزند.

نویسنده: ffathi50 ׀ تاریخ: شنبه 06 خرداد 1391 ׀ موضوع: <-PostCategory-> ׀ ارسال نظر(1)

فقر

فقر اگر از جامعه ریشه کن شود همه انسانها به طور مساوی  رزق و روزی می خورند هرگز به خاطر مال و ثروت به همدیگر فخر نمی فروشد بلطبع زندگی شیرین می شود هرگز خواهر برادر همنوعمان گرسنه سر بر بالینی نمیگذارد تا همگی درکنار هم با آرامش طی طریق زندگی کنیم.

نویسنده: ffathi50 ׀ تاریخ: دوشنبه 01 خرداد 1391 ׀ موضوع: <-PostCategory-> ׀ ارسال نظر(0)

در ان دنیا روز مادر را به مادرش تبریک بگوید

دخترکی با سر و وضع ژولیده در گوشه ای شلوغ و پر رفت و امدنشسته بودو دستش را به سوی همه دراز می کرد رنگ زرد او فریاد می زد که دچار سوء تغذیه است رهگذران........


ادامه مطلب
نویسنده: ffathi50 ׀ تاریخ: جمعه 22 اردیبهشت 1391 ׀ موضوع: <-PostCategory-> ׀ ارسال نظر(0)

در حسرت دلبند ش تا مدتها اه می کشید

مادری درد مند و فقیر و زجر کشیده با دستان لرزان کودکش را در یک شب سرد اواخر پاییز در حالی که می لرزید غم از دست دادن کوک دلبندش بند بند وجودش را به لرزه در اورده بود چون بخاطر داشتن پنج بچه قدو نیم قدم دلش نیامد او را سقط کند بلکه تصمیم گرفت او را بدنیا اورد سر درگاه خانه ای که انها فرزند ندارند بگذارد چون می داتست که انها بچه ندارند و حتما انها فرزندش را بزرگ می کنند اوهم بعد از مدتی خود را به عنوان خدمتکار در انجا مشغول کارمی کند تا که همه روزه نو گلش را ببیند  و از حال روزش با خبر شوداو با این افکار در ان شب مورد نظر  فرزنش را که از جانش بیشتر دوست می داشت را در ان سر درگاه گذاشت و زنگ خانه اش را به صدا در اورد و خود گوشه ای نظاره گر شد که ناگهان ماشینی در انجا متوقف می شود ان بچه را می بینند و همراه خود می برند چون از شانس بدش  ان شب کسی در ان خانه نبود اه از نهاد ان زن بلند  شده بودچون اوبخاطر فقر و نداری مجبور شد کودک دلبندش را انجا بگذارد لاجرم تصمیم گرفته بود که ان کار زشت را بکند ان مادر درد مند همه نقشه هایی که کشیده بود نقش بر اب  شده بودو در حسرت ان کودک دلبندش تا مدتهااشک می ریخت و اه می کشید و در هر کوی و برزنی به چهره ها دقیق می شد که ای خدا ممکن است این همان دلبندش است که ان شب او را از دست داده در حالی که قطرات اشک از چشمان بی فروغش جاری می شد این اه کشید نها واشک ریختن  کار هر روزه اش شده بودخدایا به این مادر و امثالش صبر ده تا بتوانند غم به ان بزرگی را تحمل نمایند.

نویسنده: ffathi50 ׀ تاریخ: پنج‌شنبه 21 اردیبهشت 1391 ׀ موضوع: <-PostCategory-> ׀ ارسال نظر(1)

درباره وبلاگ

فقر بزرگترین بلای خانمان بر انداز قشر عظیمی از جامعه اند بیاید با اندک کمک هایمان گره کوچکی از مشکلاتشون رو باز کنیم و از شادیشان دلشاد شویم به امید اون روز طلایی


جستجوی مطالب

طراح قالب

CopyRight| 2009 , 5483.LoxBlog.Com , All Rights Reserved
Powered By LoxBlog.Com | Template By: NazTarin.COM
💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران