<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<?xml-stylesheet type="text/xsl" href="/posts/rss.xsl"?>
<rss version="2.0">
<channel>

<title>https://ffathi50.loxblog.com</title>
<link>https://ffathi50.loxblog.com</link>
<description>دلنوشته هایم راجع به فقر اجتماع</description>
<language>fa-ir</language>
<generator>loxblog.com</generator>
<copyright>loxblog.com</copyright>


<item>
<title>سایر وبلاگهایم</title>
<link>https://ffathi50.loxblog.com/سایر-وبلاگهایم-1</link>
<guid>https://ffathi50.loxblog.com/سایر-وبلاگهایم-1</guid>

<description><![CDATA[
&nbsp;
ادرس وبلاگ هایم که شامل دلنوشته ها و دلسروده های من 

&nbsp;
1..... اشعارم در باره ائمه و اطهار

ffathi20.LoxBlog.Com &nbsp; &nbsp; 

2...&nbsp; دلسروده های فرخ لقا فتحی &nbsp;&nbsp;&nbsp; 

ffathi31.LoxBlog.Com


&nbsp;
 
ffathi48.LoxBlog.Com
3... ارتباط با ائمه و اطهار

&nbsp;


ffathi62.LoxBlog.Com....
&nbsp;4.....&nbsp; دلنوشته های من عاشق خدا
ffathi50.LoxBlog.Com 

5.....&nbsp; فقر
ffathi45.LoxBlog.Com
&nbsp;6.....داستانهای پندآ موز 
&nbsp;
 ffathi40.loxblog.com &nbsp;
&nbsp;&nbsp; 7 ..... سمت خدا 
&nbsp; ffathi35.lxb,ir
&nbsp;&nbsp;&nbsp; 8 .... &nbsp; جادوی قلم 

.
&nbsp;


&nbsp;

&nbsp;

&nbsp;
&nbsp;
&nbsp;
&nbsp;
&nbsp;
&nbsp;
&nbsp;

&nbsp;

&nbsp;
&nbsp;
&nbsp;
&nbsp;

&nbsp;
&nbsp;
&nbsp;
&nbsp;
&nbsp;
&nbsp;

&nbsp;



&nbsp;
&nbsp;
&nbsp;
&nbsp;
&nbsp;
&nbsp;]]></description>

<pubDate>Thu, 25 Jun 2026 23:05:39 +0330</pubDate>
</item>


<item>
<title>شب یلدا یعنی چی</title>
<link>https://ffathi50.loxblog.com/شب-یلدا-یعنی-چی</link>
<guid>https://ffathi50.loxblog.com/شب-یلدا-یعنی-چی</guid>

<description><![CDATA[
&nbsp;
در  گذر گاهی شلوغ و پر رفت و آمد دو  برادر با لباس ژولیده و کثیف در سوز و  سرمای اخرین روز اذر ماه کنار همدیگر  نشسته بودند انها هر روز به فرمان  پدر بی رحمشان به آنجا می رفتند تا  گدایی کنند و جیب پدر مفت خورشان را پر  کنند
&nbsp;
&nbsp;
در گذر گاهی شلوغ و پر رفت و آمد دو  برادر با لباس ژولیده و کثیف در سوز و سرمای اخرین روز اذر ماه کنار همدیگر  نشسته بودند انها هر روز به فرمان پدر بی رحمشان به آنجا می رفتند تا  گدایی کنند و جیب پدر مفت خورشان را پر کنند
 یکی از آن دو برادر که کوچکتر از دیگری  بود می پرسد. شب یلدا یعنی چه چون آن روز بیشتر&nbsp; کسانی که از کنارشان رد  می شد ند در باره شب یلدا صحبت می کردند برادر بزرگتر با آنکه حوصله نداشت  دل برادرش را نشکست وبرایش توضیح داد که شب یلدا طولانی ترین شب سال هست و  مردم به خاته بزرگترغامیل می روند تا پاسی از شب کنار هم انواع خوراکیهای  رنگارنگ می خورند و بزر گتر ها برای هم فال حافظ می گیرن او به برادرش گفت  شب یلدا را فراموش کن یلدا برای کسانی خوب است که پدر و مادری مهربان و  دلسوز دارند نه ما که والدینمان در این سوز و سرما ما را وادار به گدایی می  کنند تا کمک خرج آن مفت خواران از خدا بی خبر باشیم آنها از ما سوء  استفاده می کنند شب یلدا را فراموش کن چون اگر دست خالی به آن مثلا خانه  برویم تنبیه مفصلی می شویم پسر کوچکتر در دلش افسوس می خورد که چرا ما هم  مانند آن رهگذران شب یلدا م و به خانه بزرگتری نمی رویم و از کنار هم بودن  لذت نمی بریم 
ایا  شما دوستان شب یلدایتان را با ان کودکان قسمت می کنید تا در  خانه های محقرشان با آن خوراکیها کمی از شب یلدا لذت برند و کمتر حسرت  نداشته هایشونو بخورند.

&nbsp;]]></description>

<pubDate>Thu, 25 Jun 2026 23:05:39 +0330</pubDate>
</item>


<item>
<title>زمزمه های کودک علیل</title>
<link>https://ffathi50.loxblog.com/زمزمه-های-کودک-علیل</link>
<guid>https://ffathi50.loxblog.com/زمزمه-های-کودک-علیل</guid>

<description><![CDATA[
کودکی را روی ویلچر هر روزه به همراه پدر علیلش در کنار مغازه خوار و بار فروشی بزرگی می بینم که در حالی که گردنش تعادلی ندارد و دائم به سویی افکنده می شود به رهگذری با التماس نگاه می کرد و دستانش را برای گرفتن کمک به سوی انها دراز می کرد نگاه ان کودک علیل انگار با ادمی حرف می زند اگر خوب و دقیق به زمزمه هایش گوش فرا دهیم اینطوری زیر لب می گوید که ای خدای مهربان چرا پدر و مادرم آنقدر بی مسئولیتند با انکه پدرم معلول بود باز هم صاحب بچه شدند و من علیل قلج را بدنیا آوردند هر روز رهگذرانی که از کنار من و پدرم رد می شود این مسئله حیاتی را به پدرم گوش زد می کنند که چرا وقتی خودت مشکل معلولیت داشتی صاحب فرزند شدی تاکه او هم محتاجی مثل تو شود آن کودک در دلش پدرش را نفرین می کرد که جرا این امر مهم را رعایت نکرد چون خود پدرش هم ازاینکه پدر بزرگش معلول بود زمان بدنیا آمدن مثل پدرش معلول بذنیا آمد اگر از بی سوادیش بود غصه ای نداشت ولی وقتی که خود این بلا به سرش آمد پس چرا من را بوجود آورد تا که مانند تکه گوشتی گوشه ای بیفتم و منبع در آمدش شوم این سوز و گداز هر روزه آن کودک علیل بود خدایا کمک کن تا که هرگز فرزند علیلی بدنیا نیاید و از آن سوء استفاده نکنند.
]]></description>

<pubDate>Thu, 25 Jun 2026 23:05:39 +0330</pubDate>
</item>


<item>
<title>چرا کودکانی که باید مانند شاپرکان این سو و انسوی روند انقدر  پژمرده اند</title>
<link>https://ffathi50.loxblog.com/چرا-کودکانی-که-باید-مانند-شاپرکان-این-سو-و-انسوی-روند-انقدر-پژمرده-اند</link>
<guid>https://ffathi50.loxblog.com/چرا-کودکانی-که-باید-مانند-شاپرکان-این-سو-و-انسوی-روند-انقدر-پژمرده-اند</guid>

<description><![CDATA[
کودکانی بخاطر فقر و نداری ناچارند از صبح زود دست نیاز به سوی هر کس و ناکسی دراز کنند و از آنها کمک بخواهند تا که اگر دلی بحالشان سوخت سکه ای در دستان نحیف و لاغرشان اندازند تا پدر و مادر معتاد آن کودکان از دسترنجشان دود و دمشان براه باشد و مشغول عیش و نوش شوند و در گرمای شدید و در سرمای شدید کودکان معصومشان را در گذرگاه ها برای گدایی می گذارند تا که از دسترنجشان لذت برند پس رسالت پدرو مادران کودکان در قبالشان چیست مگر انها از بدو تولدشان مسئول رفاه و آسایش انها نیستند پس چرا کودکانی که باید مانند شاپرکان این سو آن سوی روند آنقدر پژمرده اند و نای راه رفتن ندارند ایا می توان نام والدین بر روی آن ظالمان گذاشت البته که هرگز نام والدین را برانها نباید گذاشت بلکه ان بی رحمان از دشمن هم دشمنترند و باید جوابگوی اعمالشان نزد پروردگارشان باشند.
]]></description>

<pubDate>Thu, 25 Jun 2026 23:05:39 +0330</pubDate>
</item>


<item>
<title>سایر وبلاگهایم</title>
<link>https://ffathi50.loxblog.com/سایر-وبلاگهایم</link>
<guid>https://ffathi50.loxblog.com/سایر-وبلاگهایم</guid>

<description><![CDATA[
به اطلاع بازدیدکنندگان وبلاگ فقر می رسانم که این جانب ف.فتحی به غیر از اینوبلاگ نه وبلاگ دیگر هم دارم که همه شامل دلنوشته هایم می باشد اگر مایل باشید از ان هشت وبلاگ دیگرم بازدیدی داشته باشید&nbsp; انها را در لینک دوستان فقر می توانید بیابید هفت وبلاگم 1...سمت خدا...2...جادوی قلم 3......داستانهای پند آموز 4....سروده هایم در دل سیاه شب5....ارتباط با ائمه 6....اشعارم در باره ائمه و اطهار 7.....دل نوشته های من عاشق خدا&nbsp;&nbsp; 8 من اسمها را جور دیگری معنی می کنم 9 گپ خودمانی برای همه در اینترنت می باشد تنها با کلیکی می توانید ازوبلاگهایم&nbsp; بازدید نمایید و حضورتان را در آنجا پر رنگتر نمایید قبلا از حضور سبزتان سپاسگزارم ف.فتحی..... ]]></description>

<pubDate>Thu, 25 Jun 2026 23:05:39 +0330</pubDate>
</item>


<item>
<title>لبخند شیرینی گوشه لبانش نقش بسته بود</title>
<link>https://ffathi50.loxblog.com/لبخند-شیرینی-گوشه-لبانش-نقش-بسته-بود</link>
<guid>https://ffathi50.loxblog.com/لبخند-شیرینی-گوشه-لبانش-نقش-بسته-بود</guid>

<description><![CDATA[
کودکی که بر اثر فقر و نداری مجبور بود سر چهار راهی به گدایی پردازد زمانی که می خواست خود را به جای همیشگی خود برساند ناگهان با اتومبیلی تصادف می کند ان اراننده از خدا بی خبر فرار می کند و ان کودک را به حال خود وا می گذارد کم کم دور و بر آن کودکی که چند لحظه پیش در دلش از تنهای و نداری رنج می برد دور و برش آنقدر شلوغ شده بود و به سوی بدن خونینش سکه یا اسکناسی می انداختند&nbsp; ان کودک اخرین تلاشش را می کرد و بامرگ دست و پنجه نرم می کرد و کمی هوشیاری داشت تا که عکس العمل رهگذران را ببیند آن کودک رو به موت زیر لب زمزمه می کرد که چرا هر روز مرا سر همین چهار راه می دیدید ولی بی خیال از کنارم رد می شدید چرا ان زمان که من محتاج کمکهای شما بودم&nbsp; حامی من نشدید امروز که من دستم از زندگی کوتاهشده به من کمک می کنید دیگر در ان دنیا این سکه ها بدردم نمی خورد ان کودک با آن ذهن بچه گانه اش فکر می کرد که برای او رهگذران سکه ای انداختند او نمی دانست که رسم است اگر مرده ای زخمی و خونینی را می بینند به عنوان کفاره باید پولی اندازند ان بی خبران نمی دانستند که هنوز ان کودک نیمه جانی دارد و انها را می بیند ناگهان حال ان کودک منقلب شد مقدارزیادی خون بالا آورد ودر دم&nbsp; جان را به جان آفرین تسلیم کرد و از شر والدین بی مسئولیتش و ان بی خبران و از همه مهمتر از فقر و نداری خلاص شد و همه حاضرین&nbsp; لبخندشیرینی که گوشه لبانش نقش بسته بود را دیدند و به روی خود نیاوردن ولی آن کودک دیگر از جور و جفای زمانه خلاص شدو نزد خدای مهربان رفت تا که هرگز در میان آنها قدم نگذارد.
]]></description>

<pubDate>Thu, 25 Jun 2026 23:05:39 +0330</pubDate>
</item>


<item>
<title>مانند گلی پژمرده</title>
<link>https://ffathi50.loxblog.com/مانند-گلی-پژمرده</link>
<guid>https://ffathi50.loxblog.com/مانند-گلی-پژمرده</guid>

<description><![CDATA[
کودکی کوچک در کنار گذر گاهی در حالی که از فقر و نداری مانند گلی پژمرده شده بود دستانش را به سوی مردم برای گدایی دراز می کردوچون ان بی خبران به خاطر سرمای شدید سر بر گریبان نهاده اند و نیم نگاهی به آن کودک فقیر و مستمندنمی کردند مگر عده ای سکه ای در دستان نحیفش می انداختندو از کنارش رد می شدنندآنها نمی دانستند که آن کودک&nbsp; مجبور بود خرج مادر بی شوهر مریضش را بدهد وخود ازندگی هیچ لذتی نمی برد چون باید در سرما و گرمای شدید برای رزق و روزی از همنوعش کمک گیرد تا مبادا شکم خالی سر گرسنه بر بالین نهنددر حالی که ان کودکان مانند شاپرکانی باید در همه جا و همه حال مشغول بازی باشندرا&nbsp; بیابیم و&nbsp; دست یاری به آن گلهای پژمرده دهیم و به&nbsp; انها کمک مالی کنیم و تا دیگر مجبور نباشند سر چهار راهی گدایی نمایندو از سرم بلرزند.
]]></description>

<pubDate>Thu, 25 Jun 2026 23:05:39 +0330</pubDate>
</item>


<item>
<title>فقر</title>
<link>https://ffathi50.loxblog.com/فقر</link>
<guid>https://ffathi50.loxblog.com/فقر</guid>

<description><![CDATA[
فقر اگر از جامعه ریشه کن شود همه انسانها به طور مساوی&nbsp; رزق و روزی می خورند هرگز به خاطر مال و ثروت به همدیگر فخر نمی فروشد بلطبع زندگی شیرین می شود هرگز خواهر برادر همنوعمان گرسنه سر بر بالینی نمیگذارد تا همگی درکنار هم با آرامش طی طریق زندگی کنیم.
]]></description>

<pubDate>Thu, 25 Jun 2026 23:05:39 +0330</pubDate>
</item>


<item>
<title>در ان دنیا روز مادر را به مادرش تبریک بگوید</title>
<link>https://ffathi50.loxblog.com/در-ان-دنیا-روز-مادر-را-به-مادرش-تبریک-بگوید</link>
<guid>https://ffathi50.loxblog.com/در-ان-دنیا-روز-مادر-را-به-مادرش-تبریک-بگوید</guid>

<description><![CDATA[
دخترکی با سر و وضع ژولیده در گوشه ای شلوغ و پر رفت و امدنشسته بودو دستش را به سوی همه دراز می کرد رنگ زرد او فریاد می زد که دچار سوء تغذیه است رهگذران........

دخترکی با سر و وضع ژولیده در گوشه ای شلوغ و پر رفت و آمد نشسته بود و دستش را به سوی مردم دراز کرده بود رنگ روی زرد او فریاد می زد که دچار سوء تغذیه است رهگذران از کنارش رد می شدند و بعضی از انها با دلسوزی سکه ای را به او می دادند و بعضی دیگر انگار او را نمی دیدند و بی خیال از کنارش رد میشدند و پی کارشان می رفتند دخترک حدودا هشت ساله به نظر می رسید یک سالی بود که مادرش را از دست داده بود بد جوری هوای مادرش را کرده بود در دلش به خود می گفت که فردا روز مادر است و باید هر جوری شده سری به مزار مادرش بزند او تصمیم گرفته بود که فردا صبح موقعی که باید به انجا می امد تا گدایی کند سر راه اول سر مزار مادر رود و با او درد و دل کند او می دانست اگر پدرش از تصمیمی که گرفته بود بویی ببرد کتک مفصلی او را می زد و در انبار خانه زندانی می کرد اخر کار هر روزه اش بود با کوچکترین بهانه ان بلا را سر بچه هایش در می آورد.غروب شده بوددخترک گرسنه و تشنه روانه خانه شد جز تکه نانی کوچک&nbsp; از صبح تا غروب دیگر چیزی نخورده بود او به این کم خوردن عادت کرده بود عصر با ترس و لرز به خانه رفت غم بزرگی به اندازه کوهی در قلبش سنگینی می کرد دلش می خواست کسی باشد تا با او درد دل کند برادر کوچکش که تفریبا چهار ساله بود به سویش رفت او را در اغوش کشید چون غیر از خواهرش کسی را نداشت ان دخترک اگر که همصحبتی پیدا کرده باشد شروع کرد با برادر کوچکش در باره تصمیمی که گرفته بود او وقتی به برادر کوچکش گفت که فردا بر سرمزارمادرشان می رود از او خواست تا او را همراه خود پیش مادرشان ببرد اصرار از او و انکار از دخترک&nbsp; به برادرش گفت که اگر پدر بویی از این قضیه ببرد کبودشان می کند ان طفل کوچک هم هوای مادرش را کرده بود برای همین شروع کرد به گریه کرد و اعتراض کردن که من را فردا پیش مادرم ببر که ناگهان سایه پدر را بالای سر خود دید از ترس نزدیک بود قبض روح شود چون میدانست علاوه بر اینکه کتک می خورد باید ان شب را در ان انباری ترسناک بسر برد ان بی رحم فورا کمر بند را از کمرش در اورد کتک مفصلی به ان دخترک زد و در انباری او را به همراه برادرش زندانی کرددخترک از بس کتک خورده بود دیگر برایش رمقی برای گریه باقی نمانده بود و نیمه هوش گریه های برادرش را می شنید و نای بلند شدن نداشت تا که به برادرش دلداری دهدبرادر کوچ دخترک از بس گریه کرده بود همان جا خوابیده بود دخترک حتی نمی توانست خود را کوچکترین حرکتی دهد او فقط دستان نحیفش را به بالا گرفته بود و&nbsp; و با خدایخود درد دل می کرد که ای کاش من و برادرم مادر داشتیم ودر روز مادر روزش را به او تبریک می گفتیم و هدیه ای کوچک به مادرمان می دادیم&nbsp; ناگهان لرزش شدیدی کل بدنش را در بر گرفت در حالی که لبخندی کنار لبش بود جان را به جان آفرین تسلیم کرد ه بود انگار پیش مادرش رفته بود و تا فردا در ان دنیاروز مادر را به مادرش تبریک گوید. 
]]></description>

<pubDate>Thu, 25 Jun 2026 23:05:39 +0330</pubDate>
</item>


<item>
<title>در حسرت دلبند ش تا مدتها اه می کشید</title>
<link>https://ffathi50.loxblog.com/در-حسرت-دلبند-ش-تا-مدتها-اه-می-کشید</link>
<guid>https://ffathi50.loxblog.com/در-حسرت-دلبند-ش-تا-مدتها-اه-می-کشید</guid>

<description><![CDATA[
مادری درد مند و فقیر و زجر کشیده با دستان لرزان کودکش را در یک شب سرد اواخر پاییز در حالی که می لرزید غم از دست دادن کوک دلبندش بند بند وجودش را به لرزه در اورده بود چون بخاطر داشتن پنج بچه قدو نیم قدم دلش نیامد او را سقط کند بلکه تصمیم گرفت او را بدنیا اورد سر درگاه خانه ای که انها فرزند ندارند بگذارد چون می داتست که انها بچه ندارند و حتما انها فرزندش را بزرگ می کنند اوهم بعد از مدتی خود را به عنوان خدمتکار در انجا مشغول کارمی کند تا که همه روزه نو گلش را ببیند&nbsp; و از حال روزش با خبر شوداو با این افکار در ان شب مورد نظر&nbsp; فرزنش را که از جانش بیشتر دوست می داشت را در ان سر درگاه گذاشت و زنگ خانه اش را به صدا در اورد و خود گوشه ای نظاره گر شد که ناگهان ماشینی در انجا متوقف می شود ان بچه را می بینند و همراه خود می برند چون از شانس بدش&nbsp; ان شب کسی در ان خانه نبود اه از نهاد ان زن بلند&nbsp; شده بودچون اوبخاطر فقر و نداری مجبور شد کودک دلبندش را انجا بگذارد لاجرم تصمیم گرفته بود که ان کار زشت را بکند ان مادر درد مند همه نقشه هایی که کشیده بود نقش بر اب&nbsp; شده بودو در حسرت ان کودک دلبندش تا مدتهااشک می ریخت و اه می کشید و در هر کوی و برزنی به چهره ها دقیق می شد که ای خدا ممکن است این همان دلبندش است که ان شب او را از دست داده در حالی که قطرات اشک از چشمان بی فروغش جاری می شد این اه کشید نها واشک ریختن&nbsp; کار هر روزه اش شده بودخدایا به این مادر و امثالش صبر ده تا بتوانند غم به ان بزرگی را تحمل نمایند.
]]></description>

<pubDate>Thu, 25 Jun 2026 23:05:39 +0330</pubDate>
</item>


</channel>
</rss>

