فقر

دلنوشته هایم راجع به فقر اجتماع

زلزله

ناگهان در قلبم تلاطمی همچو زلزله تمام بند بند وجودم را به لرزه در آورد چون کودک بی پناهی را دیدم که در سوز و سرمای شدید ......



ناگهان در قلبم تلاطمی هچو زلزله همه جای بند بند وجودم را به لرزه در اورده بود چون کودک بی پناهی را دیدم که در سوز و سرما ی شدید زمستان که وجود هر کسی را به لرزه در می آورد بدون داشتن لباس گرمی در حالیکه می لرزید دستانش را به سوی مردمی که از کنارش رد میشدند دراز کرده بود امیدوار بود دلشان براایش بسوزد وبه او کمک کنند او زیر لب زمزمه می کرد و با زبان کودکان از خدا می پرسید که چرا پدر و مادری معتاد نصیبم شده انها آنقدر بی عاطفه اند که در کنار منقل پر از اتش گرم می نشینند و مواد مصرف میکنند و مرا از آن گرما محروم می کنند تا در سوز و سرمای شدید گدایی کنم تا آنها در یک چشم به هم زدنی دود هوا کنند.

نویسنده: ffathi50 ׀ تاریخ: دوشنبه 28 فروردین 1391 ׀ موضوع: <-PostCategory-> ׀ ارسال نظر(0)

درباره وبلاگ

فقر بزرگترین بلای خانمان بر انداز قشر عظیمی از جامعه اند بیاید با اندک کمک هایمان گره کوچکی از مشکلاتشون رو باز کنیم و از شادیشان دلشاد شویم به امید اون روز طلایی


جستجوی مطالب

طراح قالب

CopyRight| 2009 , 5483.LoxBlog.Com , All Rights Reserved
Powered By LoxBlog.Com | Template By: NazTarin.COM
💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران